أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

606

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

« قواره كردن » ( ظ . ) بايد به معناى تكّه تكّه و پاره پاره كردن باشد . در لغتنامهء دهخدا ، « قواره قواره » به معناى « پاره پاره » درج گرديده است . گزارشهاى مختلف ماجراى عوج در اينجا همسان نيستند ؛ زين رو ، دريافت دقيق مراد مصنّف - قدّس سرّه - با سنجش گزارشها ، آسان دست نمىدهد . در تفسير شيخ ابو الفتوح - رضوان اللّه عليه - ( چ شعرانى ، ج 4 ، ص 145 ) آمده : « آنگه عوج عنق بيامد و لشكر موسى بنگريد يك فرسنگ بود طول و عرضش و بر آن طول عرض پاره‌اى از كوه ببريد و بر سرگرفت تا بشب بر لشكرگاه موسى زند » . در ترجمهء تفسير طبرى ( به تصحيح حبيب يغمايى ، ج 1 ، ص 91 ) آمده : « عوج برفت و كوهى باندازهء لشكرگاه ايشان ببريد و بر سر نهاد ، و مىرفت . » . شاهفور اسفراينى نوشته : « عوج بيامد و ايشان را بنگرست آنگاه از كوه پاره‌اى بركند بر مقدار ايشان ، و آن را برگرفت تا بريشان زند ، . . . » ( تاج التّراجم ، ج 2 ، ص 569 ) . ( 1668 ) 142 / 3 « كى خذاى - تعالى - گويذ » . عبارت به خطّ اصلى است در حاشيهء دستنوشت . از روى عكس ما پس از « گو » ، جز سايه‌اى پريشان به چشم نمىآيد و ضبط ما از روى گمان و سنجش است . ( 1669 ) 142 / 6 « توقير » . زوزنى گويد : « التوقير : به شكه داشتن ، و شكوه‌مند كردن » ( كتاب المصادر ، ص 592 ) . ( 1670 ) 142 / 13 « بپوشانيم » . در دستنوشت : « بپوشابتم » ( يا چيزى چون اين ! ؛ به هر روى بر فراز سه حرف واپسين دو نقطة و بر فرودش يك نقطة نوشته شده ) . ( 1671 ) 142 / 15 « عدل » . در دستنوشت به خطّ قديم بر روى دال و لام فتحه ، و نيز ( ظ . ) به همان خطّ يا خطّ قديم ديگر ، ولى ستبرتر ، به ترتيب بر روى ع و دال ضمّه و كسره نهاده شده است . ( 1672 ) 142 / 22 « . . . امّت . . . » اين بهره در حاشيهء دستنوشت است ؛ در عكس ما تنها لفظ « امّت » آشكارست لكن به سنجش جايگاهش در حاشية و بهره‌اى از يك لفظ ديگر كه پيداست ، مىتوان باور داشت ، دست كم ، يك لفظ در پس و يك لفظ در پيش هست كه ما نمىتوانيم در عكسمان ببينيم و بخوانيم . ( 1673 ) 142 / 23 « بگردانيذ » . در دستنوشت ، در اصل ، « بگردانذ » بوده ، ولى ، گ . به قلم اصلى ، به « بگردانيذ » بدل شده . ريخت نخستين با فعل ما قبل و ريخت دومين با فعل ما بعد مىسازد . ( 1674 ) 142 / 26 « مراد آنانند » . در دستنوشت : « مراد آننانند » . ( 1675 ) 143 / 1 « ببوزنه » . « بوزنه » : ريختى است از واژهء بوزينه . در لغتنامهء هم به زير و هم زبر زاء درج شده .